" گاهی آدم از همان جوانی صدای پیر شدن خودش را می شنود "

"پیری ... "
۱
این قاب را خالی بگذار
مرا به یاد نو عروسی می اندازد
که اشغال ها را در کوچه می ریزد خودش را در رختخواب
بگذار بگذرد...
مانند سوزنی
از لا به لای تار و پود حاشیه ی پرده ها
این قاب را خالی بگذار
مرا به یاد دختری می اندازد که از هر انگشتش خون می چکید
بر گلدوزی کوسن ها
در شیشه های مربا
دختری که همیشه چای قرمز می اورد
می رفت
دارد لباسهایش تنگش می شود...
دیگر باید کمدم را خالی کنم ...
۲
دارد از دستم می رود
هیچ شاخه ی خشکیده ای جوانی نوبر را تاب نخواهد اورد
دو نارنج را تن خشکیده ای که صبر از پله هایش
انقدر بالا رفته ...
پایین امده...
-خرمن به باد رفته-بانوی مزرعه دار
دیر گاه به خوشه چینی امده بود
در خشکسالی نارنج
تنها - پاورچین -در شال شرم
امشب ماه تا نیمه در دهان شب است
صبح در ایینه ی خورشید لک های صورتش فاش می شود ...
مریم مهراذر / یلدای ۸۷
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:11  توسط مریم مهراذر
|
"..."
در حاشیه ی سلسله ی پر طمطراق جشنواره ها ...
هر دم به لباسی دگر ان یار بر امد ...
بدون مقدمه چيني وبه جبران مافات اعتراف نامه اي نوشتم كه گر چه به دوستان خوش خواهد امد به دوست نمايان كه از پشت سر به خودشان خنجر ميزنند خوش هم نيامد ايرادي ندارد ...
سخن اينجاست كه با آنكه سالها بود ديگر درهم و دينار از مد افتاده بود و بازار صله بخشي كه برخي شاهان از روي ادب دوستي و برخي ديگر از روي لذت مدايح مديحه سرايان رواجش داده بودند از سكه افتاده بود اما به طور البته غير رسمي هنوز تشويقي هايي به شاعران عطا مي شد كه بهتر است به جاي ان اهدا بگوييم .اما ان چه من را به نوشتن اين مقال بر مي انگيزد ان است كه ان جشنواره ها ابتدا شكل گرد همايي داشتند و به نيت اشنايي انجمن ها و شاعران نوپا با قديمي تر ها راه مي افتاد و سراسر تجربه هاي شنيداري بود از هردري مي گفتند و اين گونه تك بعدي نشده بودند و البته بانيانشان را مي شناختيم و سپاس مي گفتيم منظورم از باني همان شخص دلسوزي بود كه خودش را به اب و اتش مي زد تا بچه ها دست خالي به خانه هايشان بر نگردند خلاصه اينكه تا همين چند وقت پيش هنوز اين جشنواره ها نكات قابل عرضي داشت مثلا ديدار دوستان كه بعد برايتان مي گو يم و خودتان مي دانيد ...اما حالا نكات قابل عرض كه هيچ جشنواره ها و بانيانشان هم به حاشيه رانده شده اند .بگذاريد گر چه مبادي اداب رفاقت بوده ام راحت تر بگويم : ديگر نمي توان اسم اين تشويقي ها را هديه گذاشت چون شاعران روز مزد در مسابقه ي كيسه دوزي از باختن هيچ غريزه اي ابا ندارند
گذشته از ان تا همين يكي دو سال پيش شاعران جشنواره ها مجبور نبودند به چيزي التزام كنند و قصيده اي با التزام شتر و حجره در چهارصد بيت بگويند تازه ان هم در رسيدن اين تشويقي ها ديگر همه چيز بررسي مي شود به جز قصايد و مدايح !
بگذريم چرا كه اگر مجالي در نقد جشنواره ها باشد جاي ذكر نكات بسياري است كه زير مجموعه ي اسيب شناسي شعر دهه ي هشتاد مي شود كه ان هم به جاي خود اما با اشاره به مقصود در شرح اين نكات بايد بگويم اگر چه ويروسي كه جشنواره ها را الوده است به همه جا از جمله همين وبلاگ ها هم سرك كشيده است اما حداقل مي توان از شاعران ايزوله نما بابت ايزوله نمايي شان تشكر كرد ...
ما در جشنواره هايي شركت مي كرديم كه مجبور نبوديم از جلوي داور ها كه رد مي شديم خودمان را جمع و جور كنيم كه مبادا به چشمشان خوش نياييم يا درس عبرتي براي ديگران شويم اما حالا مراقب خصوصيات فكري داور ها كه هيچ بايد مراقب بدار چي هاي نفوذي هم بود ...
و اما شما اي شاعران ايزوله نما : حالا كه ديگر خيلي ها اردشان را بيخته اند و الكشان را اويخته اند و كساني كه اولين بانيان جشنواره ها بودند به وا پس دادن امانات مشغو لند و بسياري از خودتان در كانون هاي پرورش فكري مشغولند ديگر هر بچه اي كه متن ادبي مي نويسد فهميده است كه با واژگان التزامي حتي اگر قابلمه هم با شد مي توان قصيده اي غرا در ابيات متوالي نوشت !اما نوشتن انچه از شما مي خواهند سخت كه نيست اسان هم هست انچه را از شما نمي خواهند بنويسيد!(بين خودمان كه باشد خرجش يك پاكت سيگار و يك قو ري چاي است ) البته براي ما كه ذوقمان را در ده ي قبل جشنواره ها خوب حرفه اي كرده ايم و همين باعث مي شود از ما انتظار داشته با شند . اما خوب اگر ان يك پاكت و يك قوري را هم از ان كم كنيم سود خوبي دارد
اما اين ها را گفتم و بگويم اين اواخر كه ديگر بي دعوت و سر زده به عادت قبل به ميعاد گاه شاعران مي امديم شما را كه مي ديديم دلمان باز مي شد كه همه از اين صحبت مي كنند كه اين اسيب ها را بايد از خودمان دور كنيم و سوالاتي از قبيل اين كه چه كسي اين نخ ها را به پاي ما بسته است و غيره ...ان هم سر ميز شعر و پاي سماور ...
اما باز با خودمان مي گفتيم حالا كه همه مي دانند پس چه كسي اين جشنواره هارا شركت مي كند؟ از ان جالب تر هيچ كس كه دعوت نشده پس اينجا چه كسي دعوت شده است؟تازه چه كسي دعوت شده است كه ما دعوت نشده ايم ؟! بعد فهميديم ما كه نيستيم دوستانمان جاهايي مي روند و چيزهايي مي سرايند وچيز هايي مي خوانندو چيزهايي مي گيرند و چيز هايي مي پو شند و ...بله اين گونه بود كه يادم امد دوستاني كه پشت جلد كتاب هاي شان با ريش پر فسوري و لنگري و ... عكس مي انداختندو پيپ مي كشيدندو... با تغيير چهره به گرفتن صلات عاليه مشغولند و با اين همه زرنگي يادشان رفته است كه عصر رسانه و دهكده ي جهاني و رسانه ي ملي است و ما از همه جا بي خبر با چه تناقضي رو به رو مي شويم !از اين كه رفقا را جاهايي مييابيم كه اگر خودشان هم ما را مي ديدند مي خنديدند (!)شايد هم گريه مي كردند شايد هم قابلمه شان را بر مي داشتند و مي دويدند !!!
ما كه از وقتي شعر هايمان ته كشيده بود و مجبور بوديم در كمترين زمان به اصطلاح كار اماده كنيم نذري گرفتن را كنار گذاشته بوديم اما ما كه شا عر نيستيم شايد اگر طبع چون اب روان داشتيم تا پاي قابلمه مي امد وسط شعرمان مي امد تا دهانمان را با طلا پر كنند...
واي كه اگر ولاديمير ها وهدايت ها و فروغ ها و شاملو ها زنده بودند خلعت شاعري از تن در مي كردند.راه دور نرويم مگر منزوي و قيصر زنده نبو دند؟!خلاصه دوستان سابق سرشان را كرده اند زير برف و هم را نمي بينند و البته اين موجبات زحمت ما را هم كم كرد كه ديگر از جيبمان كه ديگر نمي شود گفت مثل جيب همه ي شاعر ها خالي است خرج و از وقت گران بها مايه نمي گذاريم كه براي ديدن كسي به جايي برويم چرا كه شناختن ان رفقا از زير اين ريش و چادر و چفيه كار حضرت فيل است ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 13:1  توسط مریم مهراذر
|

" این روز ها که می گذرد هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند ..."
صبح که بیدار شدم دیدم پریده است مثل پیامی ...
شاعری از اهالی امروز که شعر هایش عاشقانه های نوجوانی ام بو دند با " آینه های ناگهان " اش و" گلهایش که همه آفتاب گردان بودند " پریده است ...
قیصر امین پور در گذشت ...
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 11:40  توسط مریم مهراذر
|
" خاکستری "

آن ماه را در هتلی با نام سابقش گذراندند
( اینجا قیچی می شود )
- بلدی حتی تا ۹۹۹۹۹ بشمری ؟!
مرا قیچی کردند پیش از انکه حتی گریه کنم ...
پدرم را هم قیچی کرده بودند
در نیمه شب سرد تابستانی
ما دو نفر هستیم
که روی هم چهل و دو سال داریم ...
چراغ ها که خاموش می شود قیچی ها را بر می دارند
و آفتاب در رادیو طوری طلوع می کند
که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ات ...
موهایم را
روز نامه های صبح را
فیلم های بعد از ظهر را
مجله های خیاطی را
اتاق پرو را
ویترین را
- من هم یکی از همان ها دارم
تلویزیون را
مادرم را
و کیسه خواب مشکی را از مچ ها به پایین
و اگر زیبا با شم ...
ما ما ... با با
در نیمه شب سرد تابستانی دختری مرا به یاد گراند هتل انداخت
که عاشق دختری بود
( اینجا قیچی می شود )
این شعر را در قفسه ی ادبیات کودک بگذارید ...
ما ما ... بابا
دوستتان دارم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 19:5  توسط مریم مهراذر
|

" ... "
باریک بین رشته ی بی تاب پای بند از پله های یخ زده پایین خزیده شد
بی آنکه از مقابل من رد شود زنی در سالنامه ی غزلی آفریده شد
با اینکه زیر پای خودش پله ای نداشت بی آنکه در زمان خودش زندگی کند
در امتداد منحنی گیج راهرو یک روح در تجسمی از خود دمیده شد
در را گشود از بدنش برگ های خشک با یک خروج خیره ی خش دار ریختند
فصلی که در شکاف لباسش نشسته بود در مصرعی که پلک فرو بست چیده شد
وقتی به م من رسید زنی بود ژنده پوش با کوزه ای و یک چمدان زیر چادرش
زیر حریر و ململ و خلخال های سرخ ـ در استکان که ریخت بخاری پریده شد
جریان رود قایق زن را به من رساند در من چهار جاذبه گرداب ساختند
من در خطوط دایره واری به هم رسید زن را کسی به راهروی من کشیده شد
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 12:3  توسط مریم مهراذر
|
" سلام ...
در مدتی که نبودم چیزی در رگهایم ریشه می دواند
آمده ام تا تقدیمتان کنم "
سخن از پیوند سسست دو نام
و هم آغوشی در واراق کهنه یک دفتر
نیست...
" ... "
در من
فقدان دو صندلی
تو را متبادر می کند به آنجا
که
دوستت دارم
سلول های دموکرات اجازه نمی دهند فرمانروایت باشم
خاک خاطره های مرده
ریشه هایت را محکم می کند
ما
متولد
یک ساقه ایم...
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 18:53  توسط مریم مهراذر
|

" طرح "
هفتادو يكمين باري
كه اين سر بالايي را بالا سريدم
فهميدم : هرگز تمام نخواهد شد!
دارم به نام بيوه ي مونته نگرو فكر مي كنم
بايد دوباره خط ميان ابرويم را بالا بروم
...
+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:4  توسط مریم مهراذر
|

" ... "
کودکی هایم
گل زرد چار پری بود
که بی آنکه بدانم
خیال می کردم از آن
شکر می گیرند
من
کودکی هایم را
پیش از آنکه پدر
جیب های دزدکی ام را
بگردد
به خاطر نمی آورم
تو درخت نبوده ای...
همه چیز
به یک روز زمستانی
برمی گردد :
دستهایم
که در بخاری
دلم
که در پستو
مادرم
که چادرش را از شانه های من
آویزان می کند
و پدرم ...
که موریانه های تربیت شده اش را
به جان من
می انداخت
تو زن نبوده ای ...
که بدانی چگونه باید بدون آنکه بیافتی
با چادری سیاه
بلند شوی
و دستت را
به دهانت
برسانی
تو هیچ وقت
زیبایی هایت را پنهان نکرده ای ...
این ها را
برای تو می نویسم
که خجالت نمی کشی ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 15:29  توسط مریم مهراذر
|

۱۳۸۶
ساقیا آمدن عید مبارک بادت

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 17:23  توسط مریم مهراذر
|
« ... »
در ِخانه ی تو دستهایم از در آویزان است
در خانه ی خودم چشم هایم از سقف
دیر سالیست که خوشبختی غمناکی را
در نفس های هوسناک خودم می ریزم
دیر سالیست تنی که متلاشی شده را
زیر این گردنه ی ره زده می آویزم
چراغ از شب
که با هم در سالن رقصیدیم
و دست هایمان را
در لباس های قدیمی که از پرهای بزرگ آویزان بودند
در بدرقه ی یکدیگر
هنوز دست تکان نداده بودم که دست از پا دراز تر به تو برگشتم
من سالهاست که از در
از سقف
از پرهای بزرگ
از لباسهای قدیمی
از بدرقه
از باد
از این آسیاب کهنه ی بادی
آویزانم
چشم هایم را که برمی دارم
آرد ِبیخته بر موهایم را باور می کنم
من نیز مانند تو سالهاست الکم را آویخته ام
...
اسفند ۸۵
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 15:22  توسط مریم مهراذر
|